مؤلف مجهول

69

تاريخ سيستان

گفتم يا ايّها النّاس اين كودك كجا شد ؟ گفتند كدام كودك ؟ گفتم محمد بن عبد الله بن عبد المطلب آنكه درويشى من به دو غنى [ 1 ] گشت و بيمارى [ من ] تن درستى گشت و رامش من به دو بسيار گشت و همهء غم از من رميده گشت [ 2 ] او را بياوردم كه به پدر او عبد المطَّلب سپارم اكنون ندانم كه كجا شد اگر او را باز نيابم خويشتن ازين سر كوه بفكنم و پاره پاره كنم ، و همى گريستم و همهء آن مردمان نيز برحمت بر من ميگريستند ، باز دست بر سر نهادم و بانگ كردم وا محمّداه ! يا ولداه ! مردم مكّه بر من جمع شدند ، پيرى ديدم بر [ 3 ] يكى عكّازه ، مرا گفت بيا تا ترا جائى برم كه ترا بگويند كه او كجاست ، گفتم فدتك نفسى او كيست ؟ گفت صنم الاعظم هبل ، او داند و هر جا كه هست بگويد ، من بر خويشتن گفتم كه مادرت بر تو گريان باد ، گوى [ 4 ] كه من ندانم كه بر هبل چه رسيد بولادت محمّد عليه السّلم و از پس اكنون چه خواهد رسيد ، اما هيچ نگفتم تا پير مرا ببرد و هفت راه گرد هبل اندر آمد و من نگاه همى كردم باز بر سر او بوسه داد و گفت يا سيداه هميشه منّت تو بر قريش بزرگ است اين زن را پسرى گم شدست اين غم از مكّه برگير و به دو راه نماى ، و هبل و ديگر بتان بر وى اندر افتادند و بزبانى فصيح هبل گفت از ما دور اى پير ! كى هلاك ما بر دست اين كودك خواهد بود و او محمّدست صلَّى الله عليه ، پير را دندان بر دندان سخت گشت و عكّازه از دست او بيفتاد ، مرا گفت اى حليمه دل خوش دار كه اين محمّد را خداونديست كه او را ضايع نگذارد ، بجوى تا باز يا بى ، من ترسان بر عبد المطَّلب شدم ، چون مرا بدان حال بديد گفت چه بود ، شغلى رسيد ؟ گفتم شغلى و چه شغلى ! گفت مگر پسرت گم شد ؟ گفتم نعم ، او را ظن شد كه مگر قريش او را بكشتند ، شمشير بر كشيد و خشمناك بيرون آمد ، بانك كرد يا آل غالب ، و ايشان اندر جاهليّت چنين گفتندى ، در ساعت همه جمع شدند ، گفتند فرمان ، گفت

--> [ 1 ] كذا . . . و ظاهرا غنا . [ 2 ] دربارهء اين گشتهاى پى در پى رجوع بمقدمه كنيد . [ 3 ] روى سطر لفظ ( با ) بعد از بر اضافه شده با خط الحاقى - و بر يكى عكازه يعنى تكيه كرده بر يكى عكازه و عكازه بضم اول و تشديد كاف عصائى است كه بر سر آن آهنى نشانده باشند . [ 4 ] يعنى « گوئى » رگ : مقدمه .